رضا قليخان هدايت

1186

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به راغ آهو و سبزه چو عاشق و معشوق * به باغ بلبل و گلبن چو خسرو و شيرين اگرنه تيغ على بود در ميانهء ابر * ز لاله دشت چرا گشت چون صف صفين معطرست هواى چمن به نافهء مشك * مرصع است لباس دمن به در ثمين هواى راغ همى خرمى دهد تعليم * جمال باغ همى عاشقى كند تلقين نه واله است چرا ماند باد سرگردان * نه عاشق است چرا گشت آب رخ پرچين صبا ز برگ گل افكند بر چمن بستر * سر بنفشه همى زان طلب كند بالين هرآنچه در صفت از وعظ واعظان ديار * از آن بهشت شنيدى ازين بهشت ببين ز سرو سايهء طوبى ز باغبان رضوان * ز باد نافهء مشك و ز باده ماء معين و له ايضا نبيد روشن و آواى رود و روى چو ماه * موكلان صبوحند بامداد پگاه از اين سه دانه درافتند عاشقان در دام * وز اين سه فتنه‌گرايند عاقلان به گناه ز باد نام نهادند باده را يعنى * چو باد صبح دميدن گرفت باده بخواه بخواه آنكه ترا بيند آفتاب از شرق * ستاره بر كف و پيش تو ساقيان چو ماه سپيده‌دم چو برآمد چو باد صبح دميد * نبيد روشن و روى چو ماه و زلف سياه ور آفتاب نه روشن بود نبايد كرد * ز حرمت رخ ساقى در آفتاب نگاه چنين دقيقهء نيكو نگه نداند داشت * جز آفتاب بزرگان و تاج دولت شاه ز قدر او به بلندى كمند هفت اختر * هرآينه عدد پنج كمتر از پنجاه به دو شريف بود ار چه نادر است سخن * به سر عزيز بود گرچه فاخر است كلاه چه فايده است فلك را ز قهر كردن من * چه راحتست به بيجاده از ربودن كاه درين نياز به جود تو التجا كردم * بود نزول مسافر به نزد آب و گياه چو بخت يار نباشد جفا كند ايام * چو شير بسته بماند غلو كند روباه